برای زنده ماندن دو خورشید لازم است؛
یکی در آسمان و
یکی در قلبـــــــــــ ...

صداياب
لوگوی دوستان خورشید

◕‿◕__ﮔـانگـلـوس__◕‿◕

mohamadrad

اشعار زیبا و ماندگار ، حجاب ، داستان و تصاویر زیبا و....

بیعت با مهدی (عج)

به طاها به یس به معراج احمدبه قدر و به کوثر به رضوان و طوبی
به وحی الهی به قران جاری

به تورات موسی و انجیل عیسی
بسی پادشاهی کنم در گدایی
چو باشم گدای گدایان زهرا(س)

چه شب ها که زهرا دعا کرده تا ما

همه شیعه گردیم و بی تاب مولا(ع)

غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما

مسیرت مشخص، امیرت مشخص ،مکن ای دل ای دل

بزن دل به دریا

که دنیا به خسران عقبی نیرزد

به دوری ز اولاد زهرا (س) نیرزد

و این زندگانی فانی جوانی خوشی های امروز و اینجا

به افسوس بسیار فردا نیرزد..
اگر عاشقانه هوادار یاری،
اگر مخلصانه گرفتار یاری،
اگر آبرو می گذاری به پایش،
یقینا یقینا خریدار یاری،
بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟
چه اندازه در ندبه ها زار یاری؟
به شانه کشیدی غم سینه اش را
و یا چون بقیه تو سر بار یاری؟
اگر یک نفر را به او وصل کردی،
برای سپاهش تو سرباز یاری
به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟
چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگر بی قراری بدان یار یاری
و پایان این بی قراری بهشت است
بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری
نسیم کرامت وزیدن گرفته
و باران رحمت چکیدن گرفته
مبادا بدوزی نگاه دلت را
به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره ی بد
شدیدا گرفته
خدایا به روی درخشان مهدی
به زلف سیاه و پریشان مهدی
به قلب رئوفش که دریای داغ است
به چشمان از غصه گریان مهدی
به لب های گرم علی یا علی اش
به ذکر حسین و حسن جان مهدی
به دست کریم و نگاه رحیمش
به چشم امید فقیران مهدی
به حال نیاز و قنوت نمازش
به سبحان سبحان سبحان مهدی
به برق نگاه و به خال سیاهش
به عطر ملیح گریبان مهدی
به حج جمیلش به جاه جلیلش
به صوت حجازی قرآن مهدی
به صبح عراق و شبانگاه شامش
به آهنگ سمت خراسان مهدی
به جان داده های مسیر عبورش
به شهد شهود شهیدان مهدی
مرا دائم الاشتیاقش بگردان
مرا سینه چاک فراقش بگردان
تفضل بفرما بر این بنده ی بی سر و پا
مرا همدم و محرم و هم رکاب
سفر های سوی خراسان و شام و عراقش بگردان

 

:: موضوعات مرتبط: شعر، مذهبی
:: برچسب‌ها: بیعت با مهدی, عج
نویسنده : محمدی
ستاره کور

ناتوان گذشته ام ز کوچه ها
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه
چون کلاغ خسته ای در این غروب
می برم به ایان خود پناه
در گریز ازین زمان بی گذشت
در فغان از این ملال بی زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خیال
سر نهاده چون اسیر خسته جان
در کمند روزگار بدسرشت
رو نهفته چون ستارگان کور
در غبار کهکشان سرنوشت
می روم ز دیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم
 یا مرا جدایی تو می کشد
یا ترا دوباره مهربان کنم
این زمان نشسته بی تو با خدا
آنکه با تو بود و با خدا نبود
می کند هوای گریه های تلخ
آن که خنده از لبش جدا نبود
بی تو من کجا روم کجا روم
هستی من از تو مانده یادگار
من به پای خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود کنم فرار
تا لبم دگر نفس نمی رسد
ناله ام به گوش کس نمی رسد
می رسی به کام دل که بشنوی
ناله ای از ین قفس نمی رسد

:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: شعر, فریدون مشیری
نویسنده : محمدی
یک گل بهار نیست

یک گل بهار نیست

صد گل بهار نیست

 حتی هزار باغ پر از گل بهار نیست

 وقتی

پرنده ها همه خونین بال

 وقتی ترانه ها همه اشک آلود

وقتی ستاره ها همه خاموشند

وقتی که دستها با قلب خون چکان

 در چارسوی گیتی

هر جا به استغاثه بلند است

ایا کسی طلوع شقایق را

در دشت شب گرفته تواند دید ؟

وقتی بنفشه های بهاری

در چارسوی گیتی

بوی غبار وحشت و باروت می دهند

ایا کسی صفای بهاران را

هرگز گلی به کام تواند چید ؟

وقتی که لوله های بلند توپ

در چارسوی گیتی

در استتار شاخه و برگ درخت هاست

این قمری غریب

روی کدام شاخه بخواند ؟

وقتی که دشت ها

دریای پرتلاطم خون است

دیگر نسیم زورق زرین صبح را

روی کدام برکه براند ؟

کنون که آدمی

از بام هفت گنبد گردون گذشته است

 گردونه زمین را

از اوج بنگریم

از اوج بنگریم

 ذرات دل به دشمنی و ک ینه داده را

وزجان و دل به جان و دل هم فتاده را

از اوج بنگریم و ببینیم

در این فضای لایتناهی

از ذره کمترانیم

غرق هزار گونه تباهی

از اوج بنگریم و ببینیم

آخر چرا به سینه انسان دیگری

شمشیر می زنیم ؟

ما ذره های پوچ

در گیر و دار هیچ

در روی کوره راه سیاهی که انتهاش

 گودال نیستی است

آخر چگ.نه تشنه به خون برادرانیم ؟

 از اوج بنگریم

انبوه کشتگان را

خیل گرسنگان را

 انباشته به کشتی بی لنگر زمین

سوی کدام ساحل تا کهکشان دور

 سوغات می بریم ؟

ایا رهایی بشریت را

 در چارسوی گیتی

 در کائنات یک دل امیدوار نیست ؟

ایا درخت خشک محبت را

یک برگ در سبز در همه شاخسار نیست ؟

دستی برآوریم

باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم

 روزی که آدمی

خورشید دوستی را

 در قلب خویش یافت

راه رهایی از دل این شام تار هست

و آنجا که مهربانی لبخند میزند

 در یک جوانه نیز شکوفه بهار هست

:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: شعر, فریدون مشیری
نویسنده : محمدی
رنــــــــج
من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان این دانا این پیغمبر
 در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
 ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟
چه دلیلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
 و نمی داند در یک لبخند
 چه شگفتی هایی پنهان است
من برآنم که درین دنیا
خوب بودن به خدا سهلترین کارست
 ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
و همین در مرا سخت می آزارد
:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: مشیری
نویسنده : محمدی
از نژاد آسمون

یه زخم کهنه روی بالم یه آسمون که چشم به رام نیست
به غیر واژه غریبی چیزی توی ترانه هام نیست
حتی یه آیینه پیش روم نیست که اسممو یادم بیاره
تنها ترین مسافر شب تو خلوتم پا نمی ذاره
ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمی دونی
اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی
دل من ار نژاد عشقه از تو و از ترانه لبریز
یه دنیا غم توی صدامه مثل سکوت تلخ پاییز
من یه پرنده ی غریبم من از نژاد آسمونم
میون این همه ستاره من یه شهاب بی نشونم
یه زخم کهنه روی بالم من یه پرتده ی غریب
یه دنیا غم تو صدامه من از نژاد آسمونم
تنهاترین مسافرشب
میون این همه ستاره من یه شهاب بی نشونم
ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمی دونی
اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی
ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمی دونی
اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی
تو هم کنارم نمی مونی
تو هم کنارم نمی مونی
................
................
................

با صدای زنده یاد : ناصر عبدالهی ( روحش شاد )

:: موضوعات مرتبط: شعر، به یاد ماندنی ها
:: برچسب‌ها: شعر, به یاد ماندنی ها
نویسنده : محمدی
گریزان

نمي دانم چه مي خواهم خدايا

به دنبال چه مي گردم شب و روز

چه مي جويد نگاه خسته من

چرا افسرده است اين قلب پرسوز

 

ز جمع آشنايان مي گريزم

به كنجي مي خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگي ها

به بيمار دل خود مي دهم گوش

 

گريزانم از اين مردم كه با من

بظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولي در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پيرايه بستند

  

از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند

برويم چون گلي خوشبو شكفتند

ولي آن دم كه در خلوت نشستند

مرا ديوانه اي بدنام گفتند

 

دل من، اي دل ديوانه من

كه مي سوزي ازين بيگانگي ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد

خدارا، بس كن اين ديوانگي ها

:: موضوعات مرتبط: شعر، به یاد ماندنی ها
:: برچسب‌ها: شعر, به یاد ماندنی ها
نویسنده : محمدی
پرواز لحظه ها
پرواز آفتاب و پرنده و نسیم را

می دانم و صفای دل انگیز دشت را

اما، من این میان پرواز لحظه ها را

افسوس می خورم

پرواز این پرنده ی بی بازگشت را ...

:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: پرواز لحظه ها
نویسنده : محمدی
آخرین جرعه جان

همه می پرسند
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری !؟
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را ، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر و هوا را ، تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان
در دل ِساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش


:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: شعر, فریدون مشیری
نویسنده : محمدی
شش ماه علی اصغر ع

http://ir2up.ir/up16/111c2ee2b11.jpg

آن کودک استوار را باور کن

لب‌ تشنۀ بی ‌قرار را باور کن

تکلیف عطش برای او حتمی شد

شش ‌ماهۀ روزه‌ دار را باور کن ...

 

هر چند کلاس درس او یک واحه ست

راهی که به آنجا نرسد بی راهه ست

پیران ، همه طفل مکتب او هستند

این پیر طریقتی که خود شش ماهه ست ...

 

یا رازق الطفل الصغیر عجل لولیک الفرج ...

***********************

ای کودکِ بی تاب و عطشان    لای لای علی علی علی جان

ای از غمت دلها پریشان          لای لای علی علی علی جان

محنت ز رویت منجلی       کمتر تلظی کن علی

ای ماه رویت رشک مهتاب      ای تشنه نا خورده از آب

با تیر زهر آگین دشمن     بر دست من گردی تو سیراب

******

دلبندم ای نور دل من       تبسمت شد قاتل من

داغ تو در آب و گِلِ من       تبسمت شد قاتل من

بهرت شدم بی صبر و تاب     وای از من و اشکِ رباب

هجرت رباید صبر و تابش         وای از دل از غم کبابش

گر پرسد از من اصغرم کو        بگو چسان دَهَم جوابش

:: موضوعات مرتبط: شعر، مذهبی
:: برچسب‌ها: شعر, مذهبی, محرم
نویسنده : محمدی
غزه را یاری کنید

ماه خون است

ای برادر

غزه را یادی کنید

ای برادر

غزه را بنگر

که اکنون کربلاست

بیشمار اینجا بیابی

مادری بی جان ؛ در آغوشش

کودک شش ماهه در قنداق خون

اشک اینجا شرم دارد

از دو چشم خونبارِ شیرمردِ شیعه ی زیتون زمین

ای بشر

مگر زیتون نماد صلح و آزادی نبود

پس چرا اینک به جای آب

به پایش خون طفلان ، بی گناه ریزند

صلح ! خون !

به ما گویید

گناه کودکان پس چیست؟

به جرم بازی کودکانه در زمین فوتبال سرزمین مادری شان

یا به جرم گرگم به هوا بازی در میان باغ های زیتون

بگو ای مسلمان

ای عرب

که چون گوسفندی سر به آخور غرب داری

بگو ای برادرکُش

پس بگویید ای اسلام آورندگان

بگویید ای کسانی که ایمان ندارید به عدالت

گناه کودکان پس چیست ؟

بجز آنکه ندای هل من ناصر دارند به لب

فریاد آزادی و آزادگی تان کو ؟

کربلا و عاشورا نماد چیست ؟

عزاتان برای کیست ؟ برای چیست ؟

ای مسلمان ، مدعیان ؛ کربلا اینجاست .

کربلایی پر بلا تر .

میدان وسیع تر.

غزه را یادی کنید ، یاری کنید

غزه اکنون کربلاست .

 

چهارشنبه 1 آذر 1391

ساعت 17:00

 

 

 *خدای من این وحشی ها چیکار می کنن . عکس ها خیلی فجیع تر بودن .

:: موضوعات مرتبط: شعر، ناگفته های دلتنگی من
:: برچسب‌ها: شعر, ناگفته های دلتنگی من
نویسنده : محمدی
اکبرم اکبرم

اکبرم اکبرم یَه موسم عزامَه

شیون و واویلامَ

داغِ تو دی می کَه تا مغز استخونم

روله آروم جونم

نوم تو یادتو دلخوشی بچه یامَه

شیونِ واویلامَ

یَه ز داغ تونه، روزم هی چی شویامَه

شیونِ واویلامَ

مردمو جم بوئید هنگامه ی محشر

بی سر تن اکبر

یه علی اکبر یه سرمکه چشیامه

شیونِ واویلامَ

دلخوشیم هه تو بی تازه جوونم اکبر

آروم جونم اکبر

یَه ز بعد تونه ویروونه جایگامَه

شیونِ واویلامَ

:: موضوعات مرتبط: شعر، مذهبی
:: برچسب‌ها: شعر, مذهبی, اکبرم اکبرم
نویسنده : محمدی
حضرت مسلم بن عقیل (ع)

زمزمه - واحد (ده شب)

(به سبک نامه نوشتم بر تو اما)

نامه نوشتم بر تو اما         میا به کوفه یبن الزهرا

ببین شدم تنهای تنها      میا به کوفه یبن الزهرا

سوز تو در جان و تنم               آواره عشقت منم

نوای نام تو طبیبم          به شهر کوفه بی مجیبم

شد کوچه گردی ها نصیبم     پسر عمو ببین غریبم

******

قلبم ز داغت بی قراره          معراج من بالای داره

جانم فدای عشق یاره          معراج من بالای داره

اینجا جنایت ساده است   سر نیزه ها آماده است

زینب کجا و داغ دیدن       از شمریان طعنه شنیدن

اینجا همه هستند آقا             آماده بهر سر بریدن

:: موضوعات مرتبط: شعر، مذهبی
:: برچسب‌ها: شعر, مذهبی, محرم, حضرت مسلم بن عقیل, ع
نویسنده : محمدی
دوباره آمدی ...

دوباره آمدی محرم، کلاس درس عشق و وفا

دوباره آمدی و قلب مرا سخت درگیر خودت کردی .

و من گسستم از هر چه رنگ و ریای این دنیاست .

26آبان

*****************************

دوباره دلهره های کلاس عاشقی ما

من آن محصل تنبل امتحان نهایی

:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: شعر
نویسنده : محمدی
به پیشواز محرم


بشوی از چهره ی مردم غبارخستگی ها را

به یاد ما بیاور آن همه پیوستگی ها را

 

دوباره شهر را از دسته های سینه زن پر کن

بنه مرهم جراحت های چندین دستگی  را

 

چگونه رنگ ها ما را جدا کردند می بینی؟!

بیاموزان به ما یکرنگی و وابستگی ها را

 

بس است این دل شکستن ها و از یاران گسستن ها

کدامین مومیایی بندد این بشکستگی ها را؟

 

تو که خود را  حسین و دیگران را شمر می دانی

کجا آخر به دست آوردی این شایستگی ها را؟!

 

غمی زیباست در شور حسینی، یک غم شیرین

که از یاد تو خواهد برد رنج خستگی ها را

 

محرم بار دیگر تکیه گاه عشق خواهد شد

اگر برپا نمایی تکیه دل بستگی ها را



شاعر:محمدرضا ترکی

:: موضوعات مرتبط: شعر، مذهبی
:: برچسب‌ها: شعر, مذهبی, محرم
نویسنده : محمدی
دخترم! با تو سخن می گویم.

دخترم با تو سخن می گویم

گوش کن با تو سخن می گویم

زندگی در نگهم گلزاری است

و تو با قامت چون نیلوفر

شاخه ی پر گل این گلزاری

من در اندام تو یک خرمن گل می بینم

گل گیسو، گل لبها، گل لبخندِ شباب

من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم

گل عفت، گل صد رنگِ امید

گل فردای سپید

می خرامی و تو را می نگرم

چشم تو آینهی روشن دنیای من است

تو همان خُرد نهالی که چنین بالیدی

راست چون شاخه ی سرسبز و برومند شدی

همچو غنچه درختی همه لبخند شدی

دیده بگشای و در اندیشه ی گل چینان باش

همه گلچینِ گل امروزند

همه هستی سوزند

کس به فردای گل باغ نمی اندیشند

آن که گردِ همه گل ها به هوس می چرخد

بلبل عاشق نیست

بلکه گلچینِ سیه کرداری است

که سراسیمه دَوَد در پی گلهای لطیف

تا یکی به چنگ آرد و ریزد بر خاک

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک

تو گل شادابی

به ره باد مرو

غافل از باغ مشو

ای گل صد پر من

با تو در پرده سخن می گویم

گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

کس نگیرد ز گل پژمرده سُراغ!

دخترم با تو سخن می گویم

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیری است

و تو چون قطعه ی الماس درشتی کمیاب

گردن آویز بر این زنجیری

تا نگهبان تو باشم ز حرامی در شب

بر خود از رنج بپیچم همه روز

دیده از خواب بپوشم همه شام

دخترم! گوهر من! تو که تک گوهر دنیای منی

دل به لبخند حرامی مسپار

دزد را دوست مخوان

چشم امید بر ابلیس مدار

دیو خویان پلیدی که سلیمان رویند

همه گوهر شکنند

دیو کی ارزش گوهر داند!

نه خردمند بُود

آن که اهریمن را

از سر جهل سلیمان خواند

دخترم! ای همه هستی من!

تو چراغی، تو چراغ همه شبهای منی

به ره باد مرو

تو گلی دسته گلی، صد  رنگی

پیش گلچین منشین

تو یکی گوهر تابنده ی بی مانندی

خویش را خوار مبین

ای سراپا الماس

از حرامی بهراس

قیمت خود مشکن

قدر خود را بشناس

                                قدر خود را بشناس

 

«حجه الاسلام وحیدی»

:: موضوعات مرتبط: شعر، مذهبی، اخلاق
:: برچسب‌ها: شعر, مذهبی, اخلاق, حجاب
نویسنده : محمدی
یارا یارا

یارا یارا گاهی دل ما را به چراغ نگاهی روشن کن

چشم تار دل را چو مسیحا به دمیدن آهی روشن کن

 

بی تو  برگی زردم به هوای تو می گردم که مگر بیفتم در پایت

ای نوای نایم به هوای تو می آیم که دمی نفس کنم تازه در هوایت

یارا یارا گاهی دل ما را به چراغ نگاهی روشن کن

 

به نسیم کویت ای گل به شمیم بویت ای گل

در سینه داغی دارم از لاله باغی دارم

با یادت گل هر شب در دل چراغی دارم

باغم بهارم باش موجم کنارم باش

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایان شکیبایی

 

به نسیم کویت ای گل به شمیم بویت ای گل

در سینه داغی دارم از لاله باغی دارم

با یادت گل هر شب در دل چراغی دارم

باغم بهارم باش موجم کنارم باش

 

بی تو برگی زردم به هوای تو می گردم که مگر بیفتم در پایت

ای نوای نایم به هوای تو می آیم که دمی نفس کنم تازه در هوایت

یارا یارا گاهی دل ما را به چراغ نگاهی روشن کن تا فدا کنم جان و دل برایت ...

:: موضوعات مرتبط: شعر، به یاد ماندنی ها
:: برچسب‌ها: شعر, به یاد ماندنی ها
نویسنده : محمدی
بنشین، مرو!
بنشین، مرو، هنوز به كامت ندیده ایم
بنشین، مرو، هنوز كلامی نگفته ایم
بنشین، مرو، چه غم كه شب از نیمه رفته است
بنشین، كه با خیال تو شب ها نخفته ایم
بنشین، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه
خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نیست
بنشین و جاودانه به آزار من مكوش
یكدم كنار دوست نشستن گناه نیست
بنشین، مرو، حكایت "وقت دگر" مگوی
شاید نماند فرصت دیدار دیگری
آخر، تو نیز با منت از عشق گفتگوست
غیر از ملال و رنج از این در چه می بری؟
بنشین، مرو، صفای تمنای من ببین
امشب، چراغ عشق در این خانه روشن است
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشین، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است !...


پ.ن:

این روزها سرم شلوغ شده .

:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: شعر
نویسنده : محمدی
بیکرانه

در انتهای هر سفر

در آیینه

دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرین سفر

در آیینه به جز دو بیکرانه کران

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام کجا

ندیده ای مرا ؟



پ.ن :

...

و چه روياهايی !

………….که تبه گشت و گذشت.

و چه پيوند صميميتها،

…………..که به آسانی يک رشته گسست.

چه اميدی، چه اميد ؟ ...

(باران از حمید مصدق)

 

:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: شعر, حسین پناهی
نویسنده : محمدی
باران

وای انگار داره بارون میاد ...

-------------------------------

کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح، در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها، تا نا کجا را تر کند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد، شما را تر کند

:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: شعر, باران
نویسنده : محمدی
روز عصای سفید
ظلماتِ مطلقِ نابینایی


ظلماتِ مطلقِ نابینایی.

احساسِ مرگ زای تنهایی.


<<- چه ساعتی ست ؟ ( از ذهن می گذرد )

چه روزی

چه ماهی

از چه سالِ کدام قرنِ کدام تاریخِ کدام سیاره ؟>>


تک سُرفه یی ناگاه

تنگ از کنارِ تو .


آه احساسِ رهایی بخشِ هم چراغی!


شعر از احمد شاملو

1مهر1370


:: موضوعات مرتبط: شعر، احمد شاملو
:: برچسب‌ها: عصای سفید
نویسنده : محمدی
مگر ...

حسین پناهی

:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: شعر, حسین پناهی
نویسنده : محمدی
حافظ

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

 

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

 

جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

 

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل

بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

 

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم

 

اگر بر جان من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

 

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز

که غوغا می کند در سر خیال خواب دوشینم

 

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

 

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

 

شاعر : حافظ

 

روز بزرگداشت شاعر بزرگ ایران زمین گرامی باد .

:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: شعر, حافظ
نویسنده : محمدی
كهن ديارا

كهن ديارا، ديار يارا دل از تو كندم ولي ندانم

كه گرگريزم كجا گريزم وگر بمانم كجا بمانم

كهن دياراكهن ديارا

ديار يارا دياريارا

دل از تو كندم ولي ندانم

كه گر گريزم كجا گريزم وگر بمانم كجابمانم

 

نه پاي رفتن نه تاب ماندن چگونه گويم درخت خشكم

عجب نباشد اگرتبرزن طمع ببندد در استخوانم

دراين جهنم گل بهشتي چگونه رويد چگونه بويد

مناي بهاران ز ابر نيسان چه بهره گيرم كه خود خزانم

 

 

كهن ديارا كهنديارا

ديار يارا ديار يارا

دل از تو كندم ولي ندانم ولي ندانم

كه گرگريزم كجا گريزم و گر بمانم كجا بمانم

 

صداي حق را سكوت باطل در آن دل شبچنان فروكشت

كه تا قيامت دراين مصيبت گلو فشارد غم نهانم

كبوتران را به گاهرفتن سر نشستن به بام من نيست

كه تا پيامي به خط جانان ز پاي آنان فروستانم

ز پاي آنان فرو ستانم

 

كهن ديارا كهن ديارا

ديار يارا دياريارا

دل از تو كندم ولي ندانم

كه گر گريزم كجا گريزم وگر بمانم كجابمانم

 

آه اي ديار دور

اي سرزمين كودكي من

خورشيد سرد مغرب بر من حرامباد

تا آفتاب توست در آفاق باورم

من نقش خويش را همه‌جا در تو ديده‌ام

تاچشم بر تو دارم در خويش ننگرم

اي ملك بي‌غرور

اي مرز و بوم پير جوان‌بختي

اي آشيان كهنه سيمرغ

يك روز ناگهان چون چشم من ز پنجره افتد برآسمان

مي‌بينم آفتاب تورا در برابرم

 

سفينه دل نشسته بر گل

چراغ ساحل نمي‌درخشد

نمي‌درخشد، نمي‌درخشد

 

در اين سياهي سپيدي كو كه چشم حسرت در او نشانم

الا خدايا گره گشايا به چاره جويي مرا مدد كن

الا خدايا، الاخدايا

بود كه بر خود دري گشايم غم درون را برون كشانم

 

كبوتران را به گاه رفتن سر نشستن به بام من نيست

كه تا پيامي به خط جانان ز پاي آنان فروستانم

زپاي آنان فروستانم

 

كهن ديارا كهن ديارا

ديار يارا دياريارا

دل از تو كندم ولي ندانم ولي ندانم

كه گر گريزم كجا گريزم وگربمانم كجا بمانم

 

كهن ديارا ديار يارا، كهن ديارا ديار يارا

به عزم رفتندل از تو كندم

ولي جز اينجا وطن گزيدن نمي‌توانم،نمي‌توانم

:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: نادر نادر پور
نویسنده : محمدی
شعر پاییز


گویِ طلایِ گداخته


بر اطلسِ فيروزه‌گون

[سراسرِ چشم‌انداز
در رويايی زرّين می‌گذرد.]

و شبحِ آزادگردِ هيونی يال‌افشان،
 

که آخرين غبارِ تابستان را
 کاهلانه

از جاده‌یِ پرشيب
برمی‌انگيزد.

 

و نقشِ رمه‌يی
بر مخملِ نخ‌نما
 

که به زردی
 می‌نشيند

 

طلا
و لاجورد.

 

طرحِ پيلی
 در ابر
و احساسِ لذتی از
 آتش.

 

چشم‌انداز را
 سراسر

در آستانه‌یِ خوابی سنگين
رويايی زرّين می‌گذرد.

1348

:: موضوعات مرتبط: شعر، احمد شاملو
:: برچسب‌ها: شاملو
نویسنده : محمدی
غریوهِ آشِنا

هَر کَه دارَه حاجَتی رَهی می کَه حونِه خُدا

موهَ عُمری به وِ  مِه ، روئِم پابوس اِمام رِضا

تا بِئیرِم قُلفِشِه ، دَردِ مَنَه بَکَه دَوا

یا بَکُشَه بی صِدا ، یا بَکَشَه دَسِ شَفا

 

اِی غریوهِ آشِنا ، پیرِ  نِگَه دارِش تونی

ضامنِ آهو بیا کِه ، یارِ غَمخوارِش تونی

ایی دلِ بیمارِ مِه ، مُحتاجِ تیمارِ تونَه

چی گداییِ هوکارِه ، پاسار ِ دیوارِ تونَه

 

 

حاجِ مَردِمِ فَقیر ، مُشکِل گُشایِ عاشِقو

گُمَه بارگاکِه تونَه ، حونِه اُمیدِ بی کَسو

ایی دلِ بیمارِ مِه ، مُحتاجِ تیمارِ تونَه

چی گداییِ هوکارِه ، پاسار ِ دیوارِ تونَه

 

میلاد گل هشتم ولایت ، غریبِ آشنا ،  خورشید تابان مشهد ،

امام رضا علیه السلام بر همه عاشقان ولایتش مبارک .

*هم شهریا هم زبونیا عیدتو مارک وا .*

 

:: موضوعات مرتبط: شعر، مذهبی
:: برچسب‌ها: مذهبی
نویسنده : محمدی
آفتاب می شود ...

نگاه کُن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کُن

تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کِشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کِشد

نگاه کُن

تمام آسمانِ من

پُر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاج ها ، ز ابرها ، بلورها

مرا بِبَر امیدِ دل نوازِ من

بِبَر به شهر شعرها و شورها

به راهِ پُر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کُن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگانِ تب شدم

چو ماهیانِ سرخ رنگِ ساده دل

ستاره چینِ برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمینِ ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوشِ من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بالِ برفیِ فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان ، به بیکران ، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها

مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بپیچ در حریر عشق

مرا بخواه در شبانِ دیرپا

مرا دگر رها مکُن

مرا از این ستاره ها جدا مکُن

نگاه کُن که مومِ شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کُن

تو می دمی و آفتاب می شود .

 

" فروغ فرخزاد "

" از مجموعه (تولدی دیگر ) "

:: موضوعات مرتبط: شعر، فروغ فرحزاد
:: برچسب‌ها: فروغ فرخزاد
نویسنده : محمدی
شعر زیبا به سوی تو با ترجمه انگلیسی

به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو،
سپیده دم آیم مگر تورا جویم بگو کجایی؟
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی؟
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من اسیر کوی توام درآرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

English translation:

Toward you
in the way of your path,
Desiring a glance of your face,
I'll come with the dawn

So that I might find you,
Tell me, where are you?

Sometimes from the earth
And sometimes from the sky I ask for a sign of you

Look how fearlessly
I am treading your path

Tell me, where are you?

How could I ever forget your moon-face?
What other name would I call out but yours?

If I ever find you,
I would tell you the stories of my heart

In your hands I placed
my love-sick heart
What else do you desire from me?

My feet are weary from walking in search of you
Tell me, what else do you desire of me?

Not even for a moment
do I stop imagining you, my gazelle

Then why don't you care about my well being?

As long as I live,
I am the captive of your path
I live only in desire of you

If ever I find you,
I would tell you the stories of my heart
Tell me, where are you?

In your hands I placed
my love-sick heart
What else do you desire of me?

My feet are weary from walking in search of you
Tell me, what else do you desire of me?

:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: شعر
نویسنده : محمدی
هرگز"نگرد! نيست"سزاوار مرد نيست...

در پشت چارچرخه فرسوده ای / كسی
خطی نوشته بود:
"
من گشته ام نبود !
تو ديگر نگرد
نيست!"...

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جستجوست.
پويندگی تمامی معنای زندگی ست.
هرگز
"
نگرد! نيست"
سزاوار مرد نيست...

 

 

فریدون مشیری

 

*****

فعلاً مجبورم از دانشگاه دور بمونم تا بعد ... ناراحتی ام هم به این خاطر بود .

در ضمن من لوس نیستم و کلاً از دختر پسرای لوس و همچنین وبلاگای لوس ( اَه ) خوشم نمیاد وگرنه وضعیت وبلاگم جور دیگه ای بود . منظورم از قهر این بود که 1 یا 2 روز کاری ب کار کسی ندارم و کسی هم کاری ب کارم نداره ، تا چیزی رو فراموش کنم و یه هدف دوباره پیدا کنم .

من هیچ وقت دست از تلاش بر نمیدارم و تصمیم گرفتم توی این مدت برم دنبال آموختن هنر مورد علاقه ام و استعدادم رو بصورت حرفه ای شکوفا کنم .

 

:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: فریدون مشیری
نویسنده : محمدی
سینما رکس

سینما شلوغ‌ِ امشب‌ ، هیچکس‌ این‌ فیلم‌ُ ندیده‌
 
کسی‌ قصه‌ی‌ سقوط‌ُ از ستاره‌ نشنیده‌
 
قصه‌ی‌ شاخ‌ِ گوزن‌ُ شاخه‌ی‌ بدون‌ِ برگه‌
 
اما قصه‌ ناتمومه‌ ، سانس‌ِ بعدی‌ سانس‌ِ مرگه‌
 
هر کسی‌ از رو شماره‌ش‌ روی‌ صندلی‌ نشسته‌
 
یه‌ نفر برای‌ شوخی‌ درای‌ سالن‌ رُ بسته‌
 
طپش‌ِ ترانه‌ مُرده‌ تو رَگای‌ این‌ دقیقه‌
 
لحظه‌ لحظه‌ی‌ شروع‌ِ یکه‌تازی‌ِ حریقه‌
 
سینما ! آی‌ سینما رِکس‌ ! آخرین‌ فیلمت‌ُ بفروش‌
 
واسه‌ هر بلیط‌ یه‌ دریا گریه‌ کن‌ بغض‌ِ منم‌ روش‌
 
سینما ! آی‌ سینما رِکس‌ ! پرده‌ی‌ سیات‌ُ بنداز
 
اگه‌ از حافظه‌ رفتی‌ جون‌ بگیر تو نبض‌ِ آواز
 
 
صدای‌ِ جیغ‌ِ جماعت‌ شب‌ُ می‌شکنه‌ دَمادَم‌
 
این‌ بوی‌ سوختن‌ِ چوبه‌ ، یا بوی‌ کباب‌ِ آدم‌ ؟
 
شعله‌ قَد کشیده‌ تا سقف‌ ، ریه‌ها خونه‌ی‌ دودِ
 
به‌ جای‌ آتیش‌نشانی‌ ، تاول‌ِ که‌ زود به‌ زودِ
 
پرده‌ی‌ پاک‌ِ نمایش‌ گُر گرفته‌ از حرارت‌
 
فردا رُ عزا می‌گیرن‌ آدمای‌ این‌ ولایت‌
 
سینما وُ آدماش‌ُ شعله‌های‌ شب‌ سوزونده‌
 
وقتی‌ که‌ خروس‌ بخونه‌ سینما رِکسی‌ نمونده‌
 
سینما ! آی‌ سینما رِکس‌ ! نگاکن‌ ! یه‌ مردِ سوخته‌
 
هنوز از بین‌ِ ذغالا چشماش‌ُ به‌ پرده‌ دوخته‌
 
شب‌ِ بیست‌ُ هشت‌ِ مرداد سینما رِکس‌ُ سوزوندن‌
 
اونا که‌ این‌ کارُ کردن‌ خودشون‌ مرثیه‌ خوندن‌
 
ما تو روزنامه‌ی‌ کهنه‌ عکس‌ِ قاتل‌ رُ ندیدیم‌
 
اما اسمش‌ُ همیشه‌ از سکوت‌ِ شب‌ شنیدیم‌
 
سوختن‌ِ اون‌ همه‌ آدم‌ تا اَبَد نمیره‌ از یاد
 
نفرت‌ِ قبیله‌ از تو ، همیشه‌ باقی‌ِ جلاد!




:: موضوعات مرتبط: شعر، یغما گلرویی
:: برچسب‌ها: شعر, یغما گلرویی
نویسنده : محمدی
غروب حسین پناهی

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش

مانیز که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم

 هر پسین

  این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست

     نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین

            مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟

                           ای راز

                                 ای رمز

                                         ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

حسین پناهی

 

:: موضوعات مرتبط: شعر
:: برچسب‌ها: حسین پناهی
نویسنده : محمدی
 
آخرین عنوان های مطالب